صبوری . . .!!!
دلم می گیرد از این شتابزدگی، از این سرعت های کاذب و سبقت های بی جا! از این که می بینم دختران و پسران زمین، مردان و زنان فردا، از خاک نمی آموزند که برای چه چیزی، چه بذری، چگونه و چرا و تا چه زمانی باید صبر کرد و وقت گذاشت.
می خواهم تو را از دل بنویسم تا آنان از خویش بپرسند چرا بعد از سال ها باغبانی کردن، زمین شخم زدن، بذر پاشیدن و هرس کردن، باز از درخت تنومند زندگی شان میوه های کال می چینند!؟ چرا بعد از سال ها مطالعه و تحقیق و تحصیل، راه شاد زیستن و شاد کردن دیگران را نمی دانند؟ چرا بی تابانه می خوانند و می خوانند، اما به قرار نمی رسند که بدانند تا کجا نمی دانند!
چرا بعد از سال ها رنج بردن و کار کردن، جمع کردن و اندوختن، باز از بخشش و تقسیم و زکات مازاد، داشته هایشان می هراسند. کجا کم کم، کم می شوند. چرا شتاب و تعجیل، بی توکل و اعتماد! چرا کنکور تب شد! ازدواج ترس شد.
چرا تعلیم و تربیت، سخت شد، ارتقای شغلی و حرفه ای کابوس شد. خرید خانه ی دلخواه، اتومبیل دلخواه، مسابقه ی بی برنده شد؟ چرا همه آن چه نامش زندگی است، نامش راه است، نامش زیبایی است، حرام شد. کوتاه شد و ناگهان زشت شد.
صبوری! به من یاد بده چگونه به دختری که سال ها درس خوانده بیاموزم که برای نتیجه کنکور اشک نریز، بی تاب نباش، بیمار نباش! چه حقیقتی از وجود تو به او بگویم تا بتواند با اقتدار به پیش برود. قدم هایش را استوار بردارد. و هر روز گام های تازه تری در جهت رشد و تعالی خود و دیگران بردارد.
به من بگو صبوری! چگونه به آن کسی که عزیزش از دنیا سفر کرده و حال بار غم به دل دارد بگویم، تاب بیاورد، ادامه بدهد. به آن که یارش او را تنها گذاشته یا به او جفا کرده، به آن که بر او زخمی زده اند، حقی از او ضایع کرده اند، یا به قضاوت نادرست، او را مورد بی مهری قرار داده اند بگویم صبوری کند تا بیابد.
به من بگو باز هم بگو،صبوری! چگونه به آنکه مالش را باخته و ورشکست شده بگویم دوباره شروع کن. با چه مددی به او بگویم یا علی! به چه پیامی نویدش دهم! به آنکه شعرهایش را چاپ نمی کنند بگویم، بنویس و باز هم بنویس و آغاز را دم به دم آغاز کن!
چگونه به جوانی که تصور 2 سال خدمت مقدس سربازی و انجام وظیفه دل نگرانش کرده و نمی تواند یک روز دور از خانواده سر کند بگویم این نیز بگذرد. چگونه به آنکه دنبال کار است و تا به حال کار دلخواهش را نیافته بگویم در پی گیری تو، کاری که بهترین است به سراغت خواهد آمد.
صبوری مددم کن تا به کلام درآورم آنچه را که چشیده ام. چه قدر دشوار است مزه ی سیب را نوشتن! لذت نوشیدن یک لیوان آب زلال را شرح دادن، چه قدر دور است عطر نان را به شعر سرودن، صدای دلنشین باران را هجی کردن!
صبر می کنم و باز صبر می کنم تا به نام حق، تو دستم را بگیری!
در دور دست ها می بینم. توده های به هم فشرده ابرهای بارانی را، خیره نگاهشان می کنم در حالی که به یاد حق، سجده ی شکر می گزارم و می خوانم: صبوری! صبوری! ببار.
هله پتگر
پ.ن:

