پخش
مرد خيلی آرام و موقر، به صندلی تکيه داده بود. زن بلند بلند داد می زد و می گفت:« چرا ديگه دوسم نداری؟ چرا نمی خوای منو ببينی؟»
لحظه ای صدای زن قطع شد و بعد دوباره گفت: چرا تنهام گذاشتی؟ من تو رو دوس دارم». دوباره صدای زن قطع شد. مرد فقط به نقطه ای خيره شده بود. به چه چيزی فکر می کرد، مشخص نبود. مثل اينکه اصلا در آنجا حظور نداشت. ديگر بغض زن داشت می ترکيد. با سوز و ناله ای که در ته صدايش بود، به خواهش و تمنا افتاد:« دوباره دوسم داشته باش!بدون تو خيلی تنهام!».
لحظه ای گذشت. سکوت فضا را پر کرد. بعد از چند ثانيه، دوباره زن به صدا درآمد و سکوت سنگين فضا را شکست، اما مثل اينکه واقعا ديوانه شده بود. از اين رو، به آن رو شده بود. بلند بلند فرياد می زد:« ديگر دوستت ندارم. به دنبال عشق بهتری می روم. تو را فراموش می کنم!!!»
مرد با شنيدن اين جمله های زن، ديگر طاقت نياورد. از کوره در رفت و گفت: « آقای راننده ! می شه خواهش کنم که پخش اتومبيل رو خاموش کنی!»
نوشته ی رحمان اکبری

