صدای مناجات علی دیگر ز نخلستان نمی آید...
طنین صدای علی (ع) جوهری مرموز گرفته بود؛ گویی پرنده ای غیبی در حنجره اش می نالید. با خدایش که راز و نیاز می کرد، صدای سایش بال های کبوتری هراسان را در آرامش صدایش می شنید؛ گویی پدرش دارد ناله می کند:
- خدایا! مرگ را بر من مبارک گردان!
- انالله و اناالیه راجعون؛
- لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. . .
علی علیه السلام سوره ی یس را تلاوت کرد و بعد نیز برای چندمین بار از اتاق بیرون رفت. در هوای پاکیزه ی نیمه شب ،نفس از سینه بیرون داد و به آسمان نگریست:
ماه همچون سپری نقره ای، خودش را به سینه ی آبی رنگ آسمان چسبانیده بود.
ستاره ها ، همچون اشک هایی که از چشمان گداخته ای چکیده باشند، همه جا را پر کرده بودند. همانطور که در گوشه ای از حیاط روی دو پای خود می نشست، زیر لب زمزمه کرد:
- آری از قضای الهی نمی توان گریخت.
- و به دیوار تکیه داد و پلک بر هم نهاد.
حرف ها؛ حرف هایی که کلمات آنها مثل اسپند بر آتش، در آتشدان سینه ی انسان بی قراری می کند و آدمی را سراسیمه و بی تاب می نماید. اما مخاطبی پیرامون خویش نمی یابد تا با او سخن بگوید، در گلویش باقی می ماند و ...
لحظه ای کوتاه آسودگی؛ خواب یا بیداری؛ حالتی شبیه به این دو، علی «ع» را در خود فرو برد:
« در حالی که نشسته بودم، خوابم برد. پس رسول خدا «ص» بر من گذر فرمود.
گفتم: ای رسول خدا «ص»! از امت تو چه سختی ها دیدم، و از انحراف و دشمنی آنان چه زجرها کشیدم.
او فرمود: آنان را نفرین کن.
گفتم: خدایا! کسانی بهتر از آن مردم را نصیب من فرما و مردمی بدتر از مرا برآن بگمار.
برگرفته ازرمان زندگی امام علی «ع»
نوشته ی رضا شیرازی


