کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود!!!!

دوست دار همه تون رنگین کمان
تو از او بخواه
يک روز صبح زود چشم هايم را باز مي کنم، فرشته ای بالهايش را به صورتم مي زندو مي گويد:
اين آخرين باري است که خورشيد را مي بينی. مي تواني تا غروب کنار پنجره باستی و با آسمان و پرنده هايش حرف بزنی. می توانی دستهايت را در رودخانه ای که از نزديکی اتاقت مي گذرد، بشويي. مي تواني مشقهاي کودکي ات را تمام کني، روی سبزه ها دراز بکشي درختان را در آغوش بگيري و گل های سرخ را ببويي. مي تواني آخرين سطر نامه ات را بنويسي و روزنامه های صبح و عصر را تا انتها بخوانی و دگمه های پيراهنت را در آينه ببندي. می توانی زانو به زانوی خدا بنشينی، گناهان ريز و درشت و تکراری ات را بشماری و يک دل سير گريه کنی.
وقتی که فرشته به سوی بی نهايت پر می کشد، يادم مي افتد هنوز کارهاي زيادی هست که بايد انجام بدهم. بايد صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم، با ابرهای دلتنگ راه بروم، آرام و بی صدا با آرزوهايم خداحافظي کنم، عکس مادرم را ببوسم، خطوط ساده ی دستهای پدرم را به خاطر بسپارم و موهای عروسک دخترم را شانه بزم. بايد دلهايي را که شکسته ام از نو بسازم، چشمهايي را که نديده ام به دقت ببينم، صداهايي را که نشنيده ام ، صميمانه در آغوش بگيرم و يک بار ديگر در ساحل گوش ماهي و صدف بايستم و مشامم را از عطر تازه ی موج ها پر کنم و سر انجام بايد خدا را سپاس بگويم که اجازه داد شاعر باشم، با اشياء و کلمات دوست شوم و زندگي ام در ميان رويا هاي معصوم بگذرد.
فرشته آنقدر دور مي شود که فقط ردی از بالهايش در آسمان هفتم مي بينم. نمی دانم صدايم را مي شنود يا نه، اما با همه ی وجودم فرياد می زنم:
اي فرشته ی مهربان، از خداوند بزرگ بخواه فرصتی ديگر به من بدهد! فرصتی برای دوست داشتن. يک روز اصلا کافی نيست. باور کن هنوز به خيلی ها نگفته ام که دوستشان دارم، هنوز دلم برای ديدن عزيزترينم تنگ شده است و من بدون خداحافظی با او نمی توانم با تو بيايم از خدا بخواه که يکبار ديگر مثل گذشته مثل دوران زيبای کودکی بی دغدغه و با آرامش زندگی کنم و در کنار عزيزانم باشم ...!!!


